واقعيت هاي دور از تعصب

جنگجوی بی عادت
نویسنده : دون خوان - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸۸
 

وقتی چشمهات نم نم می بارند و وقتی دستهات لرزون شدن نوشتن رو کمی دشوار می کنه

اما نه دشوارتر از دیدن لحظه هایی که قرار نبود ببینم

دلم برای توائی که هستی هیچ وقت تنگ نمی شه ولی اعتراف می کنم که دلم برای توئی که تو دلم ساخته بودم تنگ شده

خدانگهدار، خدانگهدار سفر کرده من، خدانگهدار ای عشق ناکام، خدانگهدار برای همیشه

و سلام

سلام بر شبهای بارانی، سلام بر عقربه هایی که عمر مرا نشانه گرفته اید تا لحظه به لحظه با این روزگار ظالم دست در دست هم دهید و تمام ثانیه ها را بر من حرام کنید

من که تمام ماه و ستاره هایم را بخشیدم، من که دلم را سرشار از نور کرده و تقدیم کردم ، دیگر چیزی برای از دست دادن نیست ...

من ...

من آن جنگجوی بی عادت هستم که بی عادتی بزرگترین عادت زندگی ام شده، با من بجنگید من با جنگ زنده ام، مرگ بزرگترین هدیه ایست که خدا به من داده ، هدیه ای که تمام زندگی با آن معنی پیدا می کند، من هیچ گاه شکار نخواهم کرد، من فقط می جنگم ...


 
comment نظرات ()
 
شکستن دل
نویسنده : دون خوان - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۸
 

چقدر خوب بود اگه آدمها برای دل هم ارزش قائل می شدند

مثلا یادمه وقتی یکبار پام شکست کلی آدم اومدن عیادتم، راستش یه مقدار تو روحیه ام هم تاثیر داشت ...

ولی وقتی دلم شکست، هیچ کس نفهمید ...

هیچ کس ...

                  شاید هم

کسی نمی خواست بفهمه که دلی شکسته، شاید هم تو این زمونه دل دیگه ارزشی نداره ...

دلم یه دوست دوران کودکی می خواد، فرقی نمی کنه کی باشه، فقط همین که بتونیم بدون هیچ گونه تظاهری دستامون رو دور گردن هم حلقه کنیم و تو پیاده رو باهم راه بریم ...

چقدر وقتی بزرگ می شیم عوض می شیم، چرا برای دوستی ها ارزش قائل نیستم، چرا برای هم ارزش قائل نیستیم، چرا وقتی دل بهترین هامون رو می شکونیم دیگه شبها مار تو خوابمون نمی اد؟

چرا وقتی تو چشمهای دوستمون نگاه می کنیم متوجه غمش نمی شیم؟

ما که هرچی بزرگتر می شیم اشتباهاتمون هم بزرگ تر می شه، پس چرا انقدر بچه ها رو نصیحت می کنم؟ می خواهیم اونها هم مثل خراب بشند؟

دلم شکست ...


 
comment نظرات ()
 
راه اندازی دوباره وبلاگ
نویسنده : دون خوان - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۸
 

دیگه اینجا رو نمی تونی پیدا کنی، خیالم از این بابت راحته

وقتی فکرش رو می کنم که تو تا چه حد می تونستی پست باشی بیشتر از هرچیز حس ترحم بهم دست می ده، واقعا دلم برات می سوزه و می دونم که عامل تمام بدبختی هات تو همین حماقت های بیش از حدته ...

هیچ وقت بهت نگفتم ولی تا به حال اینجوری عاشق نشده بودم، یه حسی که فضای قلبم رو گرم کرده بود، یه حسی که به زندگیم امید داده بود، همیشه و همیشه تو عمل خواستم برات ثابت کنم، تو هرچی که خواستی برات فراهم کردم، نکردم؟

اما خدا رو شکر، الان بعد از گذشت سه هفته از برگشتنم به ایران و شنیدن اون جملات لعنتی از سوی تو حالا دیگه هیچ حسی در من نیست، فکر نمی کردم بتونم به این راحتی با این مساله کنار بیام ولی کار خدا بود دیگه ...

البته اینکه به طور تصادفی وقتی گوگل دیدم که برای خودت و نامزدت یا بهتر بگم دوست پسرت یه وبلاگ ساختی و تمام مزخرفات جدیدت رو داری اونجا می نویسی خیلی بیشتر بهم کمک کرد تا بتونم این عشق رو بادستها خودم بکشم ...

الان دیگه مرده، خشک و بی جون یه گوشه افتاده و دیگه هم زنده نمی شه ... من دیگه عاشق نمی شم، مطمئنم که دیگه عاشق نمی شه ...

یه دلیل محکم هم دارم، هیچ آدمی ارزش این رو نداره که بخواهی عاشقش بشی


 
comment نظرات ()
 
خدانگهدار
نویسنده : دون خوان - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥
 

دوستای خوبم سميرا، شيرين، آرزو ، مامان و نی نيش، فريما ، فرانك ، وحيد، رضا، ايوب، الهام ، سحر، مهسا ، نازنين ، ملينا ، نگار ، فائزه ، مهتاب و سارای عزيز دلم برای همتون تنگ می شه. برام سخته كه دارم از تون جدا می شم.

همتونو دوست دارم

خدانگهدار

 


 
comment نظرات ()
 
تقديم به عزيزترينم
نویسنده : دون خوان - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤
 

چگونه درهای حيات به رويم باز شد.

چگونه روئيدم و بزرگتر شدم.

و چگونه عاشق شدم.

تقديم می كنم به تو . توای كه بهترين بودی و خواهی بود. تو ايكه هر ثانيه از عمرت را برای من ايثار كردي. و فقط خوشبختی و خوبی من آرزوی قلبی تو.

تو ايكه بزرگترين نعمت خدا برای من بودی و هيچگاه چون تو نخواهم يافت.

مادرم من همون كودك بازيگوش تو هستم. همونی كه هر لحظه به فكر طراحی انواع و اقسام شيطنتهای دوران كودكی بود.

همونی كه تا شاد می شد به چشمان تو نگاه می كرد تا شادی اش را با تائيد چشمان تو تثبيت كند.

همونی كه هنگام ناراحتی به سوی تو پناه می آورد و مطمئن بود دستهای مهربان تو تسكين دهنده تمام دردهای دنياست.

مادرم نگاه زمونه سنگين بود. مادرم دست های دوستان سرد بود. و برنده اين بازی يكطرفه تقدير بود.

مهربان مادرم بلندترين جايگاه من زمانی است كه بتوانم بر پای تو بوسه زنم.

سال نو را بر تو و برتمام مادران مهربان دنيا تبريك عرض می كنم.

دوستت دارم خيلی زياد.

 


 
comment نظرات ()
 
پاسخ به يكی از دوستان عزيز
نویسنده : دون خوان - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤
 

يكی از دوستان كه آدرس وبلاگش رو هم نگذاشته بود تو مسنجر برام پيغام گذاشته بود كه. قشنگ می نويسی ولی معلومه تو زندگيت مزه تلخی نچشيده اي.

دوست عزيز شما درست می گي. من تاحالا هيچ كس بهم نارو نزده ، تا حالا هيچكس در حقم بدی نكرده. تمام زندگيم شادی بوده و خوشحالي. كه اونهم دليل داره.

آخه من از يك كره ديگه اومدم. من تو زمين زندگی نكردم. به خاطر همين هم هيچ وقت هيچ مشكلی نداشتم.

تو سياره ما همه با هم خوبند. اونم از ته دل. هيچكس به خاطر منافعش باكسی دوست نمی شه و دوست ها همديگرو از ته دل دوست دارند.

هيچ وقت يادم نمی آد دختری با پسری دوست شده باشه و بعدش هم از هم جدا بشن. يا اينكه اصلا بخواهند به همديگه خيانت بكنند.

راستی يادم رفت بگم . تو سياره ما هيچ كس غريب نيست.

شنيدم آدما تو زمين پيش آشناهاشون هم غريبند ...


 
comment نظرات ()
 
اختلاف از كجا شروع می شه
نویسنده : دون خوان - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤
 

راستش اين آقايون خوشتيپ و اين خانم های خوشگل هيچ كدومشون باهمديگه مشكلی ندارند تا اينكه ...

يا آقا هوس شيطونی به سرش می زنه .

يا خانمه به يك نفر بسنده نمی كنه.

يا قصد يكی از دونفر بازيه.

و يا از همه مهمتر اجازه می دند يك نفر سوم به حريم شخصی شون راه پيدا كنه.

ببينيد عزيزان دل برادر. اين مشكل مخصوصا بعداز ازدواج اين دخترها و پسرها خيلی بوجود می آد.

يه عمر تو عالم رفاقت با هم گل می گفتند و گل می شنيدند ولی تا خطبه رو می خونند . بسم الله. اره كشی و جنگ و جدال . حق منه و حق تواه شروع می شه.

واقعيت اينه كه هردونفر مقصرند.

باباجان تو دوره دوستی خودتون بوديد عشق بينتون. اما آدمهای عاقل شخص سوم مثلا خواهر داماد مثلا مادر عروس مثلا هركی كه فكرش رو بكنيد اين با عشق بين شما كاری نداره . فقط می خواد طرف دوست يا فاميل خودش رو بگيره.

بذاريد راحت بگم نفر سوم هم می خواد دل بسوزونه اما تمام زوايای زندگی رو فقط شما دو نفر می تونيد درك بكنيد. و اين درست مثل اين می مونه كه برای دندون درد بريد پيش مكانيك.

دوستای ناز و خوشگلم، دوستای مهربون من كه هيچ وقت خدا رو شكر مشكل نداريد و اميدوارم هم نداشته باشيد. بيائيد بيشتر رو هم ديگه وقت بذاريد. به جای اين و اون با هم ديگه صحبت بكنيد. فقط جون مادرتون برای همديگه هی غر نزنيد. يكی كه حرفاش تموم شد اونيكی هم فكر كنه و بدون تعصب جواب بده.

گذشت خيلی كارها می كنه ها ...

 

راستی هر كدوم از دوست ها هم كه لينك خواسته بودند. بهشون يك لينك نا قابل دادم كه خدايی نكرده جای گله نباشه.


 
comment نظرات ()
 
من هم مثل بقيه
نویسنده : دون خوان - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤
 

خيلي مهربوني

نمي دونم چه دلي به من خوش كردي.

من كه جز آبرو ريزي كاري بلد نيستم.

هربار كه اصلاح شدم تشويقم كردي ولي بازم خودم گره به كارام انداختم.

هربار گناه كردم تنبيهم كردي. گفتي بنده من هرچقدر هم كه دوربشي من تورو رها نمي كنم.

هربلايي كه سرت خودت اوردي اونائيكه بين من و تو بوده اگه مي خواستم رسوات مي كردم. حالا كه من پوشوندم تو خودتو رسوا نكن برگرد توبه كن.

به هر سو مي برد با خود مرا دل              خداوندا چه بايد كرد بادل

تورا باصد زبان مي خواند دلدار                كجا بودي كجا بودي كجا دل

بهشتم پيش پا و بيناكم                        كه در دوزخ رها سازد مرادل

چوفردا دادخواهان دادخواهند                 بگويم صدهزاران داد از اين دل

خدايا داد ازاين دل داد ازاين دل                كه ما يكدم نگشتيم شاد از اين دل

 


 
comment نظرات ()
 
ازدواج كردن آقايون
نویسنده : دون خوان - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤
 

اسم وبلاگ رو گذاشتم واقعيتهاي دور از تعصب براي اينكه بدون تعصب صحبت كنيم، حالا نمي دونم تو مطلب قبلي بعضي از دوستان با زهم متعصبانه پاسخ دادند.

اين بار مي خوام در رابطه با آقايون صحبت كنم.

عزيزان دل برادر، براي ازدواج كردن به شماره درج شده توي شناسنامه اتون نگاه نكنيد، بلكه هروقت حس كرديد كه مرد شديد اقدام به اين كار بكنيد.

زنها اصولا خودشون نياز به يك تكيه گاه دارند. اگه دنبال يك تكيه گاه مي گرديد زن نگيرد به نظر من دنبال شوهر بگرديد بهتره.

اصلا مي دونيد چيه هر وقت فكر كرديد خودتون مي تونيد يك تكيه گاه محكم باشيد بريد جلو.

مرد سي ساله يكهو سر غذا و نمي دونم بيرون رفتن و از اين جور حرفها با زنش قهر مي كنه. داد و فرياد كه چرا با مامان من اونجوري برخورد كردي، هرچي هم خواهرش ديكته كنه فردا مي آيد و مو به مو اجرا مي كنه.

خوب چلمن بي مصرف اگه هنوز انقدر مرد نشدي كه سر هرچيز و ناچيزي مثل بچه هاي دو ساله قهر نكني يا اگه انقدر بزرگ نشدي كه هنوز احتياج داري به دهن اين و اون نگاه كني بي خود مي كني مي ري دختر مردم رو مي آري و بدبختش مي كني.

جالبه پاي صحبت هركدومشون هم كه مي شيني مشكلات رو يا گردن زنشون مي اندازند يا گردن مادر زنشون.

به نظر من زندگي كردن انقدرها هم سخت نيست يكم درايت مي خواد و يكم هم مديريت، اكثر زنها ايران هم زن زندگي اند.

اميدوارم به آقايون با جنبه برنخورده باشه.

اصلا هم قصد خودشيريني و اين جور حرفها رو هم نداشتم فقط خواستم حرف دلم رو بزنم.

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : دون خوان - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤
 

يكي با صداي خرگوش صحبت مي كنه، اون يكي با صداي موش، يكي صداش رو مثل بچه ها مي كنه، يكي به سبك كاراگاه دريك صحبت مي كنه، يكي انگار داره گريه  مي كنه، يكي انگار داره مي خند و و و و و

نمي دونم منظورم رو متوجه شديد يا نه، اين خانم هاي همكار ما كه همشون هم مهندس كامپيوتر هستند و تازه اشم كارمند بانكند و بعضي هاشونم ازدواج كردند جوري تو مجامع عمومي صحبت مي كنند كه واقعا آدم سردرد مي گيره، بابا اصلا من آدم امي يا به عبارتي امل اما شما قضاوت كنيد خانمه و متانتش اصلا انسانه و متانتش .

هرچقدر كه من با چادر و مقعنه و لهاف پيچ كردن خانم ها مخالفم همونقدر هم با اين سبك برخورد ها مخالفم.

نمي دونيد اول صبح يكي يكيشون مي آند و باهام ديگه چنان روبوسي مي كنند كه هركي ندونه انگار چندتا خواهرند كه چندساله همديگرو نديدند ولي شايد باورتون نشه نيم ساعت بعد هم چنان زيرآب همديگرو مي زنند كه ! ! ! !

خودتون قضاوت كنيد، اصلا همه آقايون بد ولي اين جور كارهاي خانوما قشنگه ؟ ؟ ؟


 
comment نظرات ()